دست نوشته های پرنده

   oiseau













آموزش دفاع شخصی ! آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

نمیدانم

نمیدانم چرا تقدیر می چرخد

و می رقصاند

مرا در پهنهء تنهایی دنیا

خداحافظ نگو هرگز

که من میترسم ازتنهایی فردا و

فرداها ......

خداحافظ نگو هرگز....

نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن ماه سال 1388ساعت 9:34 PM توسط پرنده| نظرات 0 |


آی آدمها ُ  

یک نفر در آب دارد می سپارد جان 

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشائید.....  

                                                               (نیما یوشیج)

این روزها مرگ به سراغ چه کسی خواهد آمد؟  

آنجا که پای مرگ به میان آید همهء مزیت ها وبرتری ها رنگ میبازند

به فردا ها وفرداهای پیش رویت بنگر....

نوشته شده در سه شنبه 8 دی ماه سال 1388ساعت 9:18 PM توسط پرنده| نظرات 0 |


امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم          شاید ای دل نرسیدیم به فردای دگر 

 

خداحافظ پائیز ......

نوشته شده در سه شنبه 1 دی ماه سال 1388ساعت 00:03 AM توسط پرنده||


یاد بچگیهام  می افتم ُ روزهایی که اگه تصمیم به انجام کاری میگرفتم ُ کمتر منطقی میتونست ُ منو از رسیدن به خواستم مردد کنه . اونروزها برای من ُ غیر ممکن بی معنی بود .... 

گاهی احساس میکنم یادم رفته ُ که خواستن قلبی ُ هیچ نتونستنی رو نمی پذیره وفدرتش میتونه تمام درهای بسته رو باز کنه ... 

پارسال وقتی آبان ماه تموم شد ُ مثل سالهای کودکیم ُ منتظر شدم تا آبان بعدی برسه ُ یعنی همین آبانی که الان بدون لحظه ای درنگ داره میگذره ُ یادمه همیشه عاشق روز تولدم بودم ُ یه جورایی حس میکردم بزرگترین روز دنیاست ...

دلم میخواد امسال توی این آبان دوباره یادم بیاد که باید زندگی رو ُ زندگی کنم بدون اینکه منتظر اتفاقهای خوبی باشم که قراره در آینده برام بیفته ُ این میتونه بهترین هدیه تولدی باشه که تا حالا گرفتم ... 

دلم میخواد یادم بیاد که هر چی خواسته هام بزرگتر باشند ُ باید بهای بیشتری رو براش بپردازم ُیادم رفته که هیچ قدرتی غیر از خودم نمی تونه مانع رسیدن من به هدفم بشه..... 

 

پی نوشت: هر چی سالها میگذره ُحجم این بزرگترین روز دنیا داره برام کم میشه  

پین نوشت: تولدم مبارک...

نوشته شده در جمعه 29 آبان ماه سال 1388ساعت 10:32 PM توسط پرنده||


....نبودنت بهترین بهانست برای نوشتن های گاهگاهم.....ولی کاش بودی ودستهای مهربونت  .....مرهم لحظه لحظه های دلتنگیم میشد...کاش همیشه اینجا بودی تا گاهگاهی فکرنکنم`دستای مردونت که حلقه میشدن دور بدنم ` صدای پی در پی نفسهات که انحنای گردنمو گرم میکرد` رقص انگشتات لای موهام ... تمامشون خیال بوده....... ....
.....
.............................................
 
 

پی نوشت:بی تو خاطرات با تو بودن رو مرور نمیکنم...بیا 

پین نوشت:این روزها سکوتم پر شده از هیاهو... 

پا نوشت:......شنیدی؟ 

........

نوشته شده در شنبه 18 مهر ماه سال 1388ساعت 5:41 PM توسط پرنده||


اندکی تعمق در سیر زیستن ایرانیان ، بی شک  بی تفاوت ترین اندیشه ها را نیز به سوی شناسنامه این سرزمین سوق میدهد. شناسنامه ای بی همتا با کلامی آهنگین که به زیبا ترین وتاثیر گذارترین شیوه اندیشه ها  ، اسطوره ها وتاریخ ایران زمین را با اندکی تخیل در طول سالیان دراز وگذار این سرزمین از هجوم فرهنگ مغول وعرب وترک مصون ومحفوظ داشته وتاریخ ایران را هویتی بی بدیل بخشیده است .اگر امروز من وتو می توانیم ایرانی بودنمان را در هر کجای دنیا بیان کنیم با اعتبار هویت ، شناسنامه و یا همان شاهنامه فردوسی بزرگ  است .اندیشمندی که عصاره کلامش ، ترجمان سالها زیستن متعالی ایرانیان است و به حق میتوان عنوان حکیم را بر این بزرگ مرد ادب وتاریخ وحکمت ایران برازنده دانست .استادی بی همتا در مانایی  زبان شیوای پارسی . خیال متعالی فردوسی  بیان تصویری از روحیات انسانی وملی است .اندیشه ای الهام گرفته از آئین مزدایی که سرشار از آداب عدالت پروری ، نبرد بین خوبی وبدی ونشان بارزی است از عشق و وطن پرستی .آنچه در این بین ذهن را متحیر وروح را می آزارد ، بی مهری است که نه تنها در پس پرده خاک گرفته قرنها به چشم می آید بلکه در روزگاری که داد صلح وعدالت سر داده ایم نیز همچنان هویداست .

دیوان لسان الغیب را به اعتبار حافظ ، گلستان را به هیبت سعدی ، مثنوی را به بلندای اندیشه مولانا وفردوسی را به اعتبار شاهنامه میشناسیم نه " شاهنامه را به اعتبار فردوسی"!!!!

وکلام آخراینکه هرگز مباد که فردوسی در حصار شاهنامه خلاصه شود چرا که شاهنامه تنها مبشر جزئی از اندیشه حکیم توس است...

زگیتی دو چیز است جاوید وبس

                                      دگر هر چه باشد نماند به کس

سخن گفتن نغزوکردار نیک

                                      نگردد کهن تا جهان است ریک

نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد ماه سال 1388ساعت 8:07 PM توسط پرنده||


خوش به حال روزگار...... 

خوش به حال چشمه ها ودشت ها 

خوش به حال دانه ها وسبزه ها  

خوش به حال غنچه های نیمه باز 

خوش به حال آفتاب 

............... 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم 

ای دریغ ار من اگر مستم نسازد آفتاب 

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار........

 

نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند ماه سال 1387ساعت 10:37 AM توسط پرنده||


چقدر آسان از دست میدهیم پیشینه ابا واجدادیمان را ، بی هیچ بهایی.... 

افسوس......

نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن ماه سال 1387ساعت 1:46 PM توسط پرنده||


من کجاگم کرده ام امروز وفردا را؟ 

.........

نوشته شده در دوشنبه 30 دی ماه سال 1387ساعت 10:30 PM توسط پرنده||


شب شده و من باز می نویسمُ،تکرار یک عادت  که تنها بهانه اش تو هستی  

نگاهت می کنم، عمیق تر از همیشه ،تو کم کم  کدر می شوی ، مات می شوی و باافتادن اولین قطره اشک ،محو... 

من ، جاده ، نگاهی بی سو وسفری که نه مژده شروع داشت ونه ارمغانی از پایان 

واین سفر،شهر ، مردم ،کوچه ها ، مغازه ها و حتی صدای نسیم زود هنگام زمستان ، همه وهمه پلی بود بین من وروح خاطراتم ... 

ومن در تمام لحظه ها ،در سپیدی لغزان کوچه ها ، در شاخه های در هم تنیده درختان ،در کوچ دسته جمعی پرندگان درعمق طبیعتی که نمی شناختمش،صدای نفس های تو را شنیدم ،عطر حضورت را احساس کردم وتو را میدیدم..... 

حقیقی تر از همیشه ..... 

پی نوشت : مهربانم،اینباردر ابتدای زمستان ، در فصل سکون وسکوت ، روزها را نه از روی عادت ، بلکه از سر عشق و ارادت ،به امید درک حضوری همیشگی، می شمارم... 

..................................................................

نوشته شده در جمعه 15 آذر ماه سال 1387ساعت 4:48 PM توسط پرنده||


عسل ُ با تواءم... 

نه ستاره قطبی ، نه تابلوهای راهنما ، نه پیری فرزانه ونه حتی یک نشانه ء پیدا ،که راه رسیدن به خوشبختی را نشونمون بده ، وجود نداره.... 

زندگی در نهایت سادگی در جریانه ، همیشه همینطور بوده ،این مائیم که با فوق برنامه های پی در پیمون ، پیچیدش می کنیم... 

مدام به دنبال معجزه ایم که به مرز بی اضطرابی برسیم ... 

دلم میخواد باور کنم ، باور کنی وباور کنیم که با ذره ای روی خوش وداشتن قلبهایی که با  هرنگاه به چشم همدیگه  ،به طپش در بیان ،خوشبختیم ...... 

یادمون نره که قرارمون زندگی بود ،می خواستیم خوب ببینیم ، خوب زمزمه کنیم و خوب تجربه کنیم تمام لحظه ها رو .... 

امشب از پنجره ای که رو به خدا است ، صدای باد رو شنیدم ، صدایی که یادم مینداخت : 

عشق در بی نهایت خدا جاریست.....

نوشته شده در دوشنبه 4 آذر ماه سال 1387ساعت 7:33 PM توسط پرنده||


می دانم .... 

می دانم ُ، نمی شود که پائیز باشد و سبز بود 

نمی شود که تو باشی و..... 

تو باشی و من..... 

من .... 

 

بشور اوراق اگر هم درس مائی   که حرف عشق در دفتر نگنجد.....

نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان ماه سال 1387ساعت 7:49 PM توسط پرنده||


خدا حافظ مهر ......

نوشته شده در سه شنبه 30 مهر ماه سال 1387ساعت 11:58 PM توسط پرنده||


فصل عاشقیه ... 

فصل پیوستن به آسمون... 

دوباره تویی ویه دنیا آرزو که امید اجابتش نزدیکه... 

میتونی چشمهاتو ببندی ،می تونی توی این فصل دنیا رو با دلت ببینی،می تونی این روزا  ،دلتنگیهاتو با فرشته ها تقسیم کنی... 

فصل ، فصل عاشقیه .... 

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم                 به ره دوست نشینیم ومرادی طلبیم 

زاد راه حرم وصل نداریم، مگر                         به گدایی ز درمیکده زادی طلبیم 

تا بود نسخه عطری دل سودا زده را                 از خط غالیه سای تو ، سوادی طلبیم

نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور ماه سال 1387ساعت 7:48 PM توسط پرنده||


........................................

دلتنگم......

دلتنگ تو ..........

توئی که در لحظه لحظه زندگیم حضور داری....

دلتنگم ....

دلتنگ تمام ثانیه هایی که

بی لحظه ای درنگ دور می شوند .........

 وبازمن میمانم 

 و یک دنیا دلتنگی......

 

نوشته شده در جمعه 4 مرداد ماه سال 1387ساعت 9:09 PM توسط پرنده||


...............................

نگاهم کن.... امشب به حضورت نیاز دارم.....

نوشته شده در یکشنبه 16 تیر ماه سال 1387ساعت 02:10 AM توسط پرنده||


......................................................................................

....................................

خرامیدن آرام لحظه هادر گذار روزگار، همواره مرا به اندیشیدن وا میدارد .اندیشیدن وصبور بودن در کشاکش جستن ویافتن وبه اختیار بر گزیدن .اندیشه ای که از وادی خیال آغاز میشود با ورود به عالم عقل شکل میگیرد ودر سرزمین دل ، در تمنا ونیاز ماهیتی توامان با عشق را برمی گزیند .عشق........ سایهء رنگ پریده ای که  تک تک ما  ،در تمام امروزهایی که در فرداهایمان دیروز نامیده می شوند ،آرزوی حضورش را داریم .تا دست کم از این رهگذر در یکنواختی زندگی روزمره مان تنوعی پدید آید وانطباق با برخی شرایط  ملال آور آسان ترشود.......

تا در فخر فروشی میان اقتدار واحساس  ، بی هیچ هراسی از توبیخ بی مهری،حضورمان را در شعور احساس کائنات ،یادآور شویم . در ساحت این کلام پرمعنا آنچه مدام ذهن را به تکاپو وا میدارد ،اندیشه ای است تا بدانی که( عشق یک مزاح چند ماهه یا چند ساله نیست،عشق مختص هیچ روزی نیست  ،عشق نیرویی است که گر چه از بطن شوریدگی می روید ،اما قانون پذیر است وباقی ،فارغ از رنگ ونژاد  - ملیت و قومیت – دین و مذهب و تمامی قرارداد هایی که برای خود قائل شده ایم . ...)

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر  

                                یادگاری که در این گنبد دوار  بماند

 

 

 

 

                                                      

 

نوشته شده در دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387ساعت 3:15 PM توسط پرنده||


.................................

پیش از من وتو لیل ونهاری بوده است

گردنده فلک نیز به کاری بوده است

هر جا که قدم نهی تو بر روی زمین

بر مردمک چشم نگاری بوده است

................................

 

نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387ساعت 9:03 PM توسط پرنده||


 

..............................................

مهربانم....

تا تو با منی تنهایی برایم معنایی ندارد.....

نوشته شده در شنبه 4 خرداد ماه سال 1387ساعت 10:59 PM توسط پرنده||


این روزها عجیب احساس تنهایی می کنم ،این

 روزها که

 

ثانیه ها هم در حال تکاندن خویشند ......

 

چه تکاپوی غریبی ......

 

من اما، با غبار خاطراتم ( من ) هستم ......

نوشته شده در جمعه 17 اسفند ماه سال 1386ساعت 8:39 PM توسط پرنده||


..............................

از ته شب

دل قصه

عطر یاس

سکوت مهتاب

یه قدم مونده به پرواز..................

 

نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن ماه سال 1386ساعت 8:05 PM توسط پرنده||


 

بی‌ همگآن‌‌به‌سر‌شود  بی تو به سر نمی شود........

نوشته شده در دوشنبه 17 دی ماه سال 1386ساعت 02:11 AM توسط پرنده||


عطر شب بو ها

ترانه باران وآرزوی پریدن

و که میداند که من

در انبوه خاطرات غبار گرفته ام

و دیوان کلمات ننگاشته ام

از تمام حسرت های بی انتها

سراغ خواهم گرفت

وتو نمی دانی که من

چرا ؟

لبریزم از سیری ابدی

از آرامش

و ازسکوت............

نوشته شده در جمعه 23 آذر ماه سال 1386ساعت 6:57 PM توسط پرنده||


امروز هم روزی از روزهای خداست .روزی به تقویم مثل همه روزهای دیگه ؛ روزی که در اون سوگند یاد می کنیم ؛ سوگند ها رو باور می کنیم ؛در حالی که می دونیم که در برابر ثانیه ها هم ناتوانیم . بیاییم از امروز چشمهامون رو به دیدنی متفاوت عادت بدیم ؛یاد بگیریم که آدم ها رو نه به ظاهر؛بلکه به ارزش هاشون ببینیم؛درست دیدن نعمتی یه که روح رو صفا میده وانسان رو متوجه خودش میکنه .انسانی که گاهی فراموش میکنه که انسانه ؛فراموش می کنه که وقت محدودی داره وفراموش می کنه که جسم و ظاهرش ؛نمی تونند با روحش همسفر باشند.....بیاییم از امروز ؛چشمهامون رو به دیدن بارون تشویق کنیم ؛دیدن بارون مجالیه برای شستن اندیشه ؛و فرصتیه برای جوونه  زدن بذر مهربانی در دلهای یخ زدهء انسان امروز...

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد           آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت وخوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ      یارب این قلب شناسی زکه آموخته بود

ا        

نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر ماه سال 1386ساعت 11:26 PM توسط پرنده||


.......................

این روز ها اکثر اشخاص را با القاب و عناوین و دارایی هاشون می شناسیم.معیار هایی که قرار گرفتن در چهارچوب اونها،قفسی را ایجاد می کنه که روح متعالی انسان روکم کم در خودش محو می کنه ...

چرا که ما قبل از اینکه صاحب لقب و عنوان باشیم ،از اوئیم و از ارادهء روح بی نهایت او در ما دمیده شده .

پس به خا طر داشته باشیم که فرصت هابه چشم بر هم زدنی از دست می رند و تردید ها در انسان بودن در هر لحظه ما را می فریبند.

چقدر خوبه که در این همه در گیری وگرفتاری های روز مره و بوی بد باقالی اطرافمون، گذران لحظه ها باعث فراموشی هدف اصلی زندگیمون نشه و همیشه سعی کنیم اگه کلامی می گیم که حرمت سکوت را می شکنه ،حداقل کلامی باشه که بتونه مختصری بر شخصیت ـ شعور و اندیشهءمخاطبمون اضافه کنه ،نه اینکه نشاندهندهء کاستی بسیار در شخصیت ـ شعور و اندیشه ء ما باشه .بیایید همین حالا به حر مت همه ء خو بیها  قسم بخوریم  که تا آخر سفر زندگی ،انسان باشیم ،فقط همین.......

ما بدین در نه پی حشمت وجاه آمده ایم

                                 از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم

                                 تا به اقلیم وجود ،این همه راه آمده ایم

نوشته شده در یکشنبه 6 آبان ماه سال 1386ساعت 7:27 PM توسط پرنده| نظرات 3 |


شب است وباز احساسم

به رنگ آسمان آبی است

و امشب چون همه شب ها

بدنبال نسیم صبح

به هر کو باز حیرانم...........

سحر از راه می آید

زپشت آن در بسته

مرا با نام می خواند

مرا با خود ببر ای شب

که من از صبح نالانم...............

.................................................

 

 

نوشته شده در یکشنبه 29 مهر ماه سال 1386ساعت 10:25 PM توسط پرنده| نظرات 1 |


..........................

یک زمین................

یک آسمان.................

هزاران پنجره

و یک دنیا زبان ناطق

میشنوی؟

صدایی نمی آید!!

دنیایی بی صدا

و شاید یک دنیا سکوت

یک جاده............

هزاران هزار چشم

شوق پیمودن

و مسیری به بلندای آرزو

حس پروازدر پس درک بلوغ روح

شمردن صدها هزار دیروز

گامهایی برای پشت سر نهادن امروز

چه زیباست زندگی در امتداد جاده!!!!

باروری اندیشه در هر گام

امیدی ابدی در انتظار رسیدن

رسیدن نهایت هدف است

و نهایت شاید آخر خط

و آخر خط تنها غبار است و غبار...

اما سفر ،

بازگشت به آغاز است

شروعی مکرر تا بی نهایت

چسبیدن به یادگارها در مسیر زندگی

آغاز ماندن است وپوسیدن

یادگارها ،پیشکش جاده نشینان

سبکبال باش

تو وکوله ای از تجربه

بدون اشیاء گنگ خاطرات خاک خورده ات

پیمودن زیباست

و با شکوه تر از آن ،

هرگز به مقصد نرسیدن..........

جاده در انتظار توست و

حرکت جزئی از وجود تو

یک قدم........

و باز هم یک قدم........

نوشته شده در دوشنبه 12 شهریور ماه سال 1386ساعت 3:22 PM توسط پرنده||


...................................

امشب همه چیز متفاوت است

آسمان دریایی از ستاره هاست

اما باران می بارد!!

چه فرقی میکند از کدامین ابر؟؟

باز هم بوی کاهگل است و

چشم هایی که در تب انتظار می سوزند

می دانم که باز هم باور نمی کنی!!!!!!!!!!!!!!

...........................................

دنیای عجیبی است!!

ازدحام مردم!

هیاهو !

وشتابی مبتذل در یافتن آرامش

کمی دقت کنی،

ناتوانی در چهره ها پیداست

و در می یابی،

احساس هایی که هر روز

در بسته های لوکس بسته بندی میشوند

تا ابتذال بودن را فراموش نکنیم

امروز،

نیاز مند حضوری راستینیم

تا پلی بسازد میان چله نشینی دلهامان

با کهکشان صداقت

چقدر دلتنگم

برای خودم

برای تو

وبرای پسمانده های احساس در این قرن

گوش کن!!!

نبض ثانیه ها به  تپش افتاده............

سحر در راه است..............

تومانده ای و

فریادی به یادگار از خاکستر حضور

اینبار اما ،

من با کاروان شب همسفر شدم .........................

...........................................

 

 

نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور ماه سال 1386ساعت 03:24 AM توسط پرنده| نظرات 6 |


.....................

دوباره شب

دوباره سکوت

و دوباره احساسی غایب در جمع

باز من هستم و

دری نیمه گشوده از خاطرات

و حضوری که به پاکی شبنم صبحگاه است................

نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد ماه سال 1386ساعت 7:37 PM توسط پرنده| نظرات 3 |


...................

..........................

بهار

فصل اوج گرفتن نسیم است

و من میدانم

که نسیم در گذرانش

حیات پیدا میکند

امروز

چیزی از بهار باقی نمانده

جز خاطره ای از عبور

یک نسیم..............

نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد ماه سال 1386ساعت 1:28 PM توسط پرنده| نظرات 5 |