oiseau

مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹ مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹
مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹ به همراه فیلم زاغه نشین با زیر‌نویس فارسی
سریال قهرمانان
مهیج ‌ترین سریال حال حاضر دنیا داستان زندگی انسانهایی با نیروهای خاص
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

اندکی تعمق در سیر زیستن ایرانیان ، بی شک  بی تفاوت ترین اندیشه ها را نیز به سوی شناسنامه این سرزمین سوق میدهد. شناسنامه ای بی همتا با کلامی آهنگین که به زیبا ترین وتاثیر گذارترین شیوه اندیشه ها  ، اسطوره ها وتاریخ ایران زمین را با اندکی تخیل در طول سالیان دراز وگذار این سرزمین از هجوم فرهنگ مغول وعرب وترک مصون ومحفوظ داشته وتاریخ ایران را هویتی بی بدیل بخشیده است .اگر امروز من وتو می توانیم ایرانی بودنمان را در هر کجای دنیا بیان کنیم با اعتبار هویت ، شناسنامه و یا همان شاهنامه فردوسی بزرگ  است .اندیشمندی که عصاره کلامش ، ترجمان سالها زیستن متعالی ایرانیان است و به حق میتوان عنوان حکیم را بر این بزرگ مرد ادب وتاریخ وحکمت ایران برازنده دانست .استادی بی همتا در مانایی  زبان شیوای پارسی . خیال متعالی فردوسی  بیان تصویری از روحیات انسانی وملی است .اندیشه ای الهام گرفته از آئین مزدایی که سرشار از آداب عدالت پروری ، نبرد بین خوبی وبدی ونشان بارزی است از عشق و وطن پرستی .آنچه در این بین ذهن را متحیر وروح را می آزارد ، بی مهری است که نه تنها در پس پرده خاک گرفته قرنها به چشم می آید بلکه در روزگاری که داد صلح وعدالت سر داده ایم نیز همچنان هویداست .

دیوان لسان الغیب را به اعتبار حافظ ، گلستان را به هیبت سعدی ، مثنوی را به بلندای اندیشه مولانا وفردوسی را به اعتبار شاهنامه میشناسیم نه " شاهنامه را به اعتبار فردوسی"!!!!

وکلام آخراینکه هرگز مباد که فردوسی در حصار شاهنامه خلاصه شود چرا که شاهنامه تنها مبشر جزئی از اندیشه حکیم توس است...

زگیتی دو چیز است جاوید وبس

                                      دگر هر چه باشد نماند به کس

سخن گفتن نغزوکردار نیک

                                      نگردد کهن تا جهان است ریک

نرم نرمک می رسد اینک بهار ...

خوش به حال روزگار...... 

خوش به حال چشمه ها ودشت ها 

خوش به حال دانه ها وسبزه ها  

خوش به حال غنچه های نیمه باز 

خوش به حال آفتاب 

............... 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم 

ای دریغ ار من اگر مستم نسازد آفتاب 

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار........

 

چقدر آسان از دست میدهیم پیشینه ابا واجدادیمان را ، بی هیچ بهایی.... 

افسوس......

من کجاگم کرده ام امروز وفردا را؟ 

.........

شب شده و من باز می نویسمُ،تکرار یک عادت  که تنها بهانه اش تو هستی  

نگاهت می کنم، عمیق تر از همیشه ،تو کم کم  کدر می شوی ، مات می شوی و باافتادن اولین قطره اشک ،محو... 

من ، جاده ، نگاهی بی سو وسفری که نه مژده شروع داشت ونه ارمغانی از پایان 

واین سفر،شهر ، مردم ،کوچه ها ، مغازه ها و حتی صدای نسیم زود هنگام زمستان ، همه وهمه پلی بود بین من وروح خاطراتم ... 

ومن در تمام لحظه ها ،در سپیدی لغزان کوچه ها ، در شاخه های در هم تنیده درختان ،در کوچ دسته جمعی پرندگان درعمق طبیعتی که نمی شناختمش،صدای نفس های تو را شنیدم ،عطر حضورت را احساس کردم وتو را میدیدم..... 

حقیقی تر از همیشه ..... 

پی نوشت : مهربانم،اینباردر ابتدای زمستان ، در فصل سکون وسکوت ، روزها را نه از روی عادت ، بلکه از سر عشق و ارادت ،به امید درک حضوری همیشگی، می شمارم... 

..................................................................

عسل ُ با تواءم... 

نه ستاره قطبی ، نه تابلوهای راهنما ، نه پیری فرزانه ونه حتی یک نشانه ء پیدا ،که راه رسیدن به خوشبختی را نشونمون بده ، وجود نداره.... 

زندگی در نهایت سادگی در جریانه ، همیشه همینطور بوده ،این مائیم که با فوق برنامه های پی در پیمون ، پیچیدش می کنیم... 

مدام به دنبال معجزه ایم که به مرز بی اضطرابی برسیم ... 

دلم میخواد باور کنم ، باور کنی وباور کنیم که با ذره ای روی خوش وداشتن قلبهایی که با  هرنگاه به چشم همدیگه  ،به طپش در بیان ،خوشبختیم ...... 

یادمون نره که قرارمون زندگی بود ،می خواستیم خوب ببینیم ، خوب زمزمه کنیم و خوب تجربه کنیم تمام لحظه ها رو .... 

امشب از پنجره ای که رو به خدا است ، صدای باد رو شنیدم ، صدایی که یادم مینداخت : 

عشق در بی نهایت خدا جاریست.....

می دانم .... 

می دانم ُ، نمی شود که پائیز باشد و سبز بود 

نمی شود که تو باشی و..... 

تو باشی و من..... 

من .... 

 

بشور اوراق اگر هم درس مائی   که حرف عشق در دفتر نگنجد.....

خدا حافظ مهر ......

فصل عاشقیه ... 

فصل پیوستن به آسمون... 

دوباره تویی ویه دنیا آرزو که امید اجابتش نزدیکه... 

میتونی چشمهاتو ببندی ،می تونی توی این فصل دنیا رو با دلت ببینی،می تونی این روزا  ،دلتنگیهاتو با فرشته ها تقسیم کنی... 

فصل ، فصل عاشقیه .... 

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم                 به ره دوست نشینیم ومرادی طلبیم 

زاد راه حرم وصل نداریم، مگر                         به گدایی ز درمیکده زادی طلبیم 

تا بود نسخه عطری دل سودا زده را                 از خط غالیه سای تو ، سوادی طلبیم

........................................

دلتنگم......

دلتنگ تو ..........

توئی که در لحظه لحظه زندگیم حضور داری....

دلتنگم ....

دلتنگ تمام ثانیه هایی که

بی لحظه ای درنگ دور می شوند .........

 وبازمن میمانم 

 و یک دنیا دلتنگی......

 

...............................

نگاهم کن.... امشب به حضورت نیاز دارم.....

......................................................................................

....................................

خرامیدن آرام لحظه هادر گذار روزگار، همواره مرا به اندیشیدن وا میدارد .اندیشیدن وصبور بودن در کشاکش جستن ویافتن وبه اختیار بر گزیدن .اندیشه ای که از وادی خیال آغاز میشود با ورود به عالم عقل شکل میگیرد ودر سرزمین دل ، در تمنا ونیاز ماهیتی توامان با عشق را برمی گزیند .عشق........ سایهء رنگ پریده ای که  تک تک ما  ،در تمام امروزهایی که در فرداهایمان دیروز نامیده می شوند ،آرزوی حضورش را داریم .تا دست کم از این رهگذر در یکنواختی زندگی روزمره مان تنوعی پدید آید وانطباق با برخی شرایط  ملال آور آسان ترشود.......

تا در فخر فروشی میان اقتدار واحساس  ، بی هیچ هراسی از توبیخ بی مهری،حضورمان را در شعور احساس کائنات ،یادآور شویم . در ساحت این کلام پرمعنا آنچه مدام ذهن را به تکاپو وا میدارد ،اندیشه ای است تا بدانی که( عشق یک مزاح چند ماهه یا چند ساله نیست،عشق مختص هیچ روزی نیست  ،عشق نیرویی است که گر چه از بطن شوریدگی می روید ،اما قانون پذیر است وباقی ،فارغ از رنگ ونژاد  - ملیت و قومیت – دین و مذهب و تمامی قرارداد هایی که برای خود قائل شده ایم . ...)

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر  

                                یادگاری که در این گنبد دوار  بماند

 

 

 

 

                                                      

 

.................................

پیش از من وتو لیل ونهاری بوده است

گردنده فلک نیز به کاری بوده است

هر جا که قدم نهی تو بر روی زمین

بر مردمک چشم نگاری بوده است

................................

 

 

..............................................

مهربانم....

تا تو با منی تنهایی برایم معنایی ندارد.....

..........................

این روزها عجیب احساس تنهایی می کنم ،این

 روزها که

 

ثانیه ها هم در حال تکاندن خویشند ......

 

چه تکاپوی غریبی ......

 

من اما، با غبار خاطراتم ( من ) هستم ......

..............................

از ته شب

دل قصه

عطر یاس

سکوت مهتاب

یه قدم مونده به پرواز..................

 

 

بی‌ همگآن‌‌به‌سر‌شود  بی تو به سر نمی شود........

من وخاطرات غبار گرفته ام............

عطر شب بو ها

ترانه باران وآرزوی پریدن

و که میداند که من

در انبوه خاطرات غبار گرفته ام

و دیوان کلمات ننگاشته ام

از تمام حسرت های بی انتها

سراغ خواهم گرفت

وتو نمی دانی که من

چرا ؟

لبریزم از سیری ابدی

از آرامش

و ازسکوت............

امروز هم روزی از روزهای خداست .روزی به تقویم مثل همه روزهای دیگه ؛ روزی که در اون سوگند یاد می کنیم ؛ سوگند ها رو باور می کنیم ؛در حالی که می دونیم که در برابر ثانیه ها هم ناتوانیم . بیاییم از امروز چشمهامون رو به دیدنی متفاوت عادت بدیم ؛یاد بگیریم که آدم ها رو نه به ظاهر؛بلکه به ارزش هاشون ببینیم؛درست دیدن نعمتی یه که روح رو صفا میده وانسان رو متوجه خودش میکنه .انسانی که گاهی فراموش میکنه که انسانه ؛فراموش می کنه که وقت محدودی داره وفراموش می کنه که جسم و ظاهرش ؛نمی تونند با روحش همسفر باشند.....بیاییم از امروز ؛چشمهامون رو به دیدن بارون تشویق کنیم ؛دیدن بارون مجالیه برای شستن اندیشه ؛و فرصتیه برای جوونه  زدن بذر مهربانی در دلهای یخ زدهء انسان امروز...

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد           آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت وخوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ      یارب این قلب شناسی زکه آموخته بود

ا        

من از لاهوتم......

.......................

این روز ها اکثر اشخاص را با القاب و عناوین و دارایی هاشون می شناسیم.معیار هایی که قرار گرفتن در چهارچوب اونها،قفسی را ایجاد می کنه که روح متعالی انسان روکم کم در خودش محو می کنه ...

چرا که ما قبل از اینکه صاحب لقب و عنوان باشیم ،از اوئیم و از ارادهء روح بی نهایت او در ما دمیده شده .

پس به خا طر داشته باشیم که فرصت هابه چشم بر هم زدنی از دست می رند و تردید ها در انسان بودن در هر لحظه ما را می فریبند.

چقدر خوبه که در این همه در گیری وگرفتاری های روز مره و بوی بد باقالی اطرافمون، گذران لحظه ها باعث فراموشی هدف اصلی زندگیمون نشه و همیشه سعی کنیم اگه کلامی می گیم که حرمت سکوت را می شکنه ،حداقل کلامی باشه که بتونه مختصری بر شخصیت ـ شعور و اندیشهءمخاطبمون اضافه کنه ،نه اینکه نشاندهندهء کاستی بسیار در شخصیت ـ شعور و اندیشه ء ما باشه .بیایید همین حالا به حر مت همه ء خو بیها  قسم بخوریم  که تا آخر سفر زندگی ،انسان باشیم ،فقط همین.......

ما بدین در نه پی حشمت وجاه آمده ایم

                                 از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم

                                 تا به اقلیم وجود ،این همه راه آمده ایم

شب است وباز احساسم

به رنگ آسمان آبی است

و امشب چون همه شب ها

بدنبال نسیم صبح

به هر کو باز حیرانم...........

سحر از راه می آید

زپشت آن در بسته

مرا با نام می خواند

مرا با خود ببر ای شب

که من از صبح نالانم...............

.................................................

 

 

خوب نگاه کن !پیمودن زیباست..........

..........................

یک زمین................

یک آسمان.................

هزاران پنجره

و یک دنیا زبان ناطق

میشنوی؟

صدایی نمی آید!!

دنیایی بی صدا

و شاید یک دنیا سکوت

یک جاده............

هزاران هزار چشم

شوق پیمودن

و مسیری به بلندای آرزو

حس پروازدر پس درک بلوغ روح

شمردن صدها هزار دیروز

گامهایی برای پشت سر نهادن امروز

چه زیباست زندگی در امتداد جاده!!!!

باروری اندیشه در هر گام

امیدی ابدی در انتظار رسیدن

رسیدن نهایت هدف است

و نهایت شاید آخر خط

و آخر خط تنها غبار است و غبار...

اما سفر ،

بازگشت به آغاز است

شروعی مکرر تا بی نهایت

چسبیدن به یادگارها در مسیر زندگی

آغاز ماندن است وپوسیدن

یادگارها ،پیشکش جاده نشینان

سبکبال باش

تو وکوله ای از تجربه

بدون اشیاء گنگ خاطرات خاک خورده ات

پیمودن زیباست

و با شکوه تر از آن ،

هرگز به مقصد نرسیدن..........

جاده در انتظار توست و

حرکت جزئی از وجود تو

یک قدم........

و باز هم یک قدم........

...................................

امشب همه چیز متفاوت است

آسمان دریایی از ستاره هاست

اما باران می بارد!!

چه فرقی میکند از کدامین ابر؟؟

باز هم بوی کاهگل است و

چشم هایی که در تب انتظار می سوزند

می دانم که باز هم باور نمی کنی!!!!!!!!!!!!!!

...........................................

دنیای عجیبی است!!

ازدحام مردم!

هیاهو !

وشتابی مبتذل در یافتن آرامش

کمی دقت کنی،

ناتوانی در چهره ها پیداست

و در می یابی،

احساس هایی که هر روز

در بسته های لوکس بسته بندی میشوند

تا ابتذال بودن را فراموش نکنیم

امروز،

نیاز مند حضوری راستینیم

تا پلی بسازد میان چله نشینی دلهامان

با کهکشان صداقت

چقدر دلتنگم

برای خودم

برای تو

وبرای پسمانده های احساس در این قرن

گوش کن!!!

نبض ثانیه ها به  تپش افتاده............

سحر در راه است..............

تومانده ای و

فریادی به یادگار از خاکستر حضور

اینبار اما ،

من با کاروان شب همسفر شدم .........................

...........................................

 

 

می بینمت.............همیشه!!!

.....................

دوباره شب

دوباره سکوت

و دوباره احساسی غایب در جمع

باز من هستم و

دری نیمه گشوده از خاطرات

و حضوری که به پاکی شبنم صبحگاه است................

...................

..........................

بهار

فصل اوج گرفتن نسیم است

و من میدانم

که نسیم در گذرانش

حیات پیدا میکند

امروز

چیزی از بهار باقی نمانده

جز خاطره ای از عبور

یک نسیم..............

با تو هستم !همسفر

حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار..............

می بینم ومی اندیشم .

به زمان

به فصل هاو به عبور پرشتابشان.

با تو هستم - همسفر !

انگار همین دیروز بودکه سال تحویل شد.همین دیروز بود که در کنار

سفره پربرکت هفت سین گوهر دل رااز زنگار ثانیه ها پاک کردیم

و خود را به مبارکی نام او سپردیم.

بهار را در آغوش کشیدیم و جوانه زدن در کوچه باغ های اندیشه را

آغاز کردیم وچه زیبا بود این تولد.همگامی جوانه زدن اندیشه ها در

کنار قد کشیدن و بلند شدن جوانه های طبیعت.

با شکفتن شکوفه هارنگ گرفتیم و با رگبارهای بهاری به تعادل

رسیدیم. لحظه ها را برای درک معنای زندگی پشت سر گذاردیم

وبدون هراس از نا ملایمات زندگی فصل دیگری را در پیش گرفتیم.

تابستانی گرم و پر خاطره .

با تو هستم همسفر !

چه زیباست این سفر ،اگر همه چیز را بدون واسطه ببینی و درک

کنی .اگر خود را چونان پرنده ای سبکبال ،بدون هراس از گردبادها

بدست نسیم بسپاری و بیاندیشی که تک تک حوادث این سفر ،

روح واندیشه ات را بالغ می کند.

....پائیز و زمستان در پیش است .با بستری مملو از سردی و

سختی.اما میل به دانستن و پر بار کردن اندیشه ،میتواند تو را بدون

هراس از زمین خوردن در این مسیر مصمم  کند .در این سفر به

خاطرات سبز گذشته ات بیاندیش ،حتی اگر خاطره سبزی هم

نداشتی می توانی نشانه های خاطراتت را در کوله پشتی

تجربیاتت بگذاری و به راهت ادامه دهی . بدان که در هر شرایطی

تنها تو می توانی خالق شادی ها در لحظه های زندگیت باشی

پس مهربان باش و دل به جاده بسپار...........

سفر به خیر همسفر...............................

 

....................................

................

امروز ،در وادی خیالم به تو نگریستم .پیش از این هرگز تو را اینگونه

ندیده بودم . تو را دیدم به ژرفای اندیشه های حقیقی ات .

دلم می خواست صدایت کنم .می خواستم بگویم که دیگر میدانم

هر اتفاق سرآغاز یک رویداد است وپاسخی که ما به رویداد ها

می دهیم باعث به وجودآمدن تفییراتی جدید در زندگی مان میشود

تغییراتی که ما آن را تقدیر نامیدیم .تقدیری که با یک نگاه آغاز شد

نگاهی که به من آموخت برای دیدن زیبایی کافی است تفسیر

چشمهایم را تغییر دهم .به من یاد داد که زیباترین چیزها را باید در

کنار زشت ترین ها جستجو کنم .......

میدانم که در دیروز هایم چگونه دیدن را به چشمانم نیاموختم

اما ،امروز و فرداهای پیش رویم را با نگاهی که ارمغان چشمان

توست آغاز می کنم..............

  در خرابات مغان نور خدا می بینم

                                این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم

هر دم از روی تو ،نقشی زندم راه خیال

                                  با که گویم که در این پرده چه هامی بینم

 

                                

سالمندان را دریابیم

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

                                           آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

دلم میخواهد بنویسم ،برای آنهایی که نگاه مهربانشان زینت بخش

تمام سالها- روزها و دقیقه های کودکی است . و برای

دست هایی که نوازش گرمشان سردترین دلها را به طپش

می اندازد . امشب به یاد همه پدران و مادران دنیا افتادم که

محکوم به بی محبتی قرزندانشان شدند. فرزندانی که به اندیشه

خود ،با کمال ادب و احترام همراه لبخندی اتو کشیده ،گنجینه

خاطرات کودکیشان را به آسا یشگاه سالمندان می سپارند .

پدر ها و مادر هایی که دست ها وپا هایشان در گذران عمر از کار

افتاده ولی یقین دارم که مغز ها یشان به خوبی کار میکند و

قلبشان با هر طپش آرزوی جدیدی را برای فرزندانشان می طلبد.

چرا فراموش می کنیم که سا لمندان آیینه آینده ما هستند؟

فراموش می کنیم که کودکان ما بازتابی از شرایط محیطی

و تاثیرات خانوادگی خود هستند و هر عمل ما در امروز

،شاکله رفتار آینده فرزندمان است .این ما هستیم که در

کلاس درس زندگی این رفتار را به کودکانمان آموزش می

دهیم .به یاد داشته باشیم که زندگی با تمام زیر و بم

هایش در عبور است و در این گذار، هر حادثه ای پیامی

است برای من -برای تو  وبرای همه ما که دیگر توجهی به

واژه احساس نداریم . تنها یک لحظه کافی است تا بدانیم

که هر روز می تواند ،روز ما باشداگر حرمت شکوفه های

 احساس را بدانیم و گهگاهی از خود بپرسیم که من

کیستم و برای چه به اینجا آمده ام‌؟ می دانم که اگر بخواهیم باز هم می توانیم

صدای کودک درونمان رابشنویم . کودکی که در پی زنگار گذشت

سالها ، هنوز هم محتاج نگاه گرم و پر از محبت پدر و مادر است

و هنوز هم خاطرش از سر سبزی نگاهشان با طراوت باقی مانده

است . بیایید حریم این گنجینه های سر شار از ایثار را پاس داریم

و از یاد مبریم که دور نیست روزی که ما هم در پشت در بسته

آسا یشگاهی به امید شنیدن تک ضربه ای به در و دیدن نگاهی

مهربان به انتظار بنشینیم . شاید امروز تنها روزی با شد که فرصت

داریم  حال و آینده مان را بهتر و زیبا تر کنیم........

  • سالهای کودکی

                      یادش بخیر......

 

از لابلای گلهای قالی که می گذشتم مراقب بودم که زیر پاهایم له

 نشوند ولچک های رنگارنگ ، دردشان نگیرد. اما حالا احساس

میکنم سالهاست که همه قالی ها بی گل وبی رنگ شده اند.

حالا رنگ ها همه از بین رفته اندو تنها یادی رنگ پریده از 

خاطرات رنگی کودکی برایم باقی مانده . روز را با دکمه هایی که 

اسیر انگشتان ماست آغاز میکنیم و باهیجان پابه دنیای پر از نیرنگ

اینترنت میگذاریم.لحظه های بی بازگشتمان را با اشتیاق و پشت

سر هم mail میکنیم و آنقدر مشغول دکمه ها و حرف های آبکی

میشویم که دیگر له شدن گلهای احساسمان را هم نمیبینیم.

حوصله مان به اندازه ای کوچک شده که تنهایی ستاره ها اذیتمان

نمی کند. نمیدانم چرا این روزها دلم هوای خانه مادربزرگ راکرده ،

هوای درخت انار روبروی ایوان و گلهای محمدی دور تا دور حیاط که

عطرشان تمام محله را پر میکرد.دلم برای صدای قل قل سماور

همیشه روشن مادربزرگ تنگ شده است .راستی چرا ما مجبوریم

بزرگ شویم ؟چرادنیای رنگارنگ کودکی را درمسابقه سرعت ماراتن

 میگذرانیم؟چرا وقتی بزرگ میشویم زمین دیگر گل ندارد؟چرا وقتی

می فهمیم مادربزرگ همدم خوبی برای دلتنگی هایمان است که

تنها از دریچه قاب عکس نگاهمان میکند؟از این همه تنهایی دلم

می گیرد. اما نمیدانم گلایه این دلتنگی ها را با کدامین صاحب دلی

در میان بگذارم............

                                                

                                        با پوزش از پ.چ

 

روزگار عجیبی است

دوام لحظه ها

به عمر برف می ماند

حتی عشق هم قساوت دارد

وقتی ساده باشیم

سوگند یاد میکنیم

در حالیکه در برابر دقیقه ها هم نا توانیم

چه کسی می داند

خوشبخت ترین موجودات کیست؟

از امروز

مهربان مینگرم

با محبت سلام میکنم

شاید بتوانم

ذره ای خوشبختی در شهر

بیابم

چه کسی می داند؟!!!!